X
تبلیغات
رایتل
تغیر اخلاقی مردم کرمان  چاپ
تاریخ : شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1388

رفتار ما بامردم خوب نیست همه از همدیگر ناراضی هستیم کارمند برق از کارمند آب مدارائی از بهداری وبهداری از آموزش وپرورش وخلاصه همه از همدیگر گله مند هستیم چرا برخورد ما بداست اگر در موقع ورود ارباب رجوع با بگرمی برخورد میشد وپس از سلام وعلیک وباروی باز باهم گفتگو میکردیم وبه هم احترام میگذاشتیم رفع تمام مشکلات میشد حتی مغازه داران بامشتری که دارد پول میدهدو جنس مغازه آنهارا میخرد  رفتار خوبی ندارند درست مثل اینکه مشتری حتما" باید جنس اورا گرانتراز همه واشغال تر بخرد وقتی که جنس آن رانمی پسندد عصبانی میشود ویا از تنبلی از جایش حاضر نیست بلند شود وجنس مغازه را به مشتر عرضه کند .

مثل یک خانمی رفته بود بازار که پارچه ای را یخرد بمغازه پارچه فروشی که رسیده گفت  که آقا آن پارچه رابمن بدهید میخواهم ببینم .

همانطور که نشسته بود گفت خانم ای دو نوع است یکی گلهای آن زرد وبرگهایش قرمز است ویکی دیگر گلهایش قرمز وبر

هایش سبز است متر ی مثلا" پانصد تومان خانم گفت من اول میخواهم جنس پارچه راببینم فروشنده درجواب گفت نه خانم تو خریدار نیستی برو اگر میخواهی بگوچند متر میخواهی من پاره کنم وبرایت بیاور خانم گفت میخواهم جنس پارچه را ببینم فروشنده گفت نگفتم تو خریدار نیستی فقط میخوا هی مرااذیت کنی برو وبامن یک بدومکن .

ایا این از تظر شمای خریدار وشمای فروشنده صحیح است باین شخص میشود گفت فروشنده ؟نه

یا یکسالی خود من تازه از تهران به کرمان منتقل شده بودم ومیبایست عصر بروم جائی میخواستم موهایم را اصلاح کنم رفتم به یگ مغازه سلمانی که آن زمان از بهترین سلمانیها بود واگر اسمش راببرم همه کرمانیها اورا میشناسند ساعت سه ونیم بود آقای سلمانی روی صندلی 

روبه خیابان نشسته بود من جلو رفتم سلامی کردم گفتم لطفا" موهای مرا اصلاح کنید مشتری هم نداشت بدون اینکه جواب سلام مرابدهد گفت شمابرو یک دوری بزن بیا من فکر کردم مثلا" میخواهد مغازه راتمیز بکند نگاه کردم دیدم مغازه هم تمیز هست پرسیدم که چراباید بروم دوری بزنم شماکه مشکلی نداری (ضمنا" ناگفته نماند که من عادت به اخلاق کاسب های تهران داشتم که مشتر را توی هوا میگیرند ) گفت من حالا حالش ندارم توبرو یک دور نیمساعته بزن بزگرد گفتم من هم عجله دارم اگر میشه یک کاری بکن گفت نمیشه بلاخره قبول نکرد من عصبانی شدم رفتم پیش یک سلملنی دیگر .

یااگر میبینید آقائی با ماشین میآید وباتوجه باینکه پنج متر جلوتر جای پارک زیادی هست چوت بااین مغازه کاردارد همان جلو مغازه حالا یادوبله یا جلو پل مرودی منزل یک بیچاره پارک میکند ومیرود وتا یکساعت دیگر نمی آید بطور مثال جلو منزل من یک کاشی فروشی ویک میوه فروشی هست هر وقت از درخانه برای انجام کاری حالا چه فوری یا غیر فوری دیدم یک ماشین جلوی پل منزل من پارک است هرچقدر صذامیزنم یا بوق میزنم اصلا" جواب هم نمیدهد تااینکه با دعوا وسروصدا میآید وماشین رابر میدارد وبعضی هم فکر میکنند که پارک دوبله وخلاف این بشأند آنها یک چیزی اضافه میشود دیگر نمفهمد که مردم اگر که از اونترسند بافحش وبدو بیرا آن شخص را راهی میکنند اگر هم بترسند تو دلشان هزاران فحش وبد وبیرا میگویند که این نه تنها به شأن اواضافه نمشود بلکه مقدار زیادی هم کاسته میشود چوه میگویند این مرد چقدر نفهم وبیشعور است .

اینها تنبلی و بیشعوری ونفهمی ویا دهاتی بودن  آدم  ها را میرساند  نه تمدن وفهم شعور وشهری بودن راو بهمین دلیل است که کرمان باسابق چندین وچند ساله تمدن ولی هنوز در ابتدای راه ودر نهایت عقب ماندگی وعدم پیشرت در جای خودش دایم درجامیزند .

یکی دیگر میبینید در کرمان انواع واقسام ادمها از تمان شهرستانها آمده ومشغول کار هستند وهم سطح بیکاری مارا بالابرده اند مهم اوضاع شهر بهم ریخته شده وتمام روستاها خالی از سکنه شده همه بشهر روی آورده اند چند روز پیش رفته بودم به یکی از روستاها تمام جمعیت کشاورز این ده مسن بودندیک جوان نبود دیدم که یک پیرمرد هفتادساله مشول به آبداری هست پرسیدم مگر پسر جوان ندار ی که تنهائی کار میکنی در جواب گفت چرا دارم همه مردم این ده جوان دارند اما همه برای کار به شهر رفته اند  ودیگر یک جوان در ده مانیست عده ای دنبال قاچاق فروشی رفته وحالا سرمایه ای بهم زده اند وبعد هم به شهر رفته اند وبقیه هم بعضی برای در س خواندن وبعضی برای کار کردن چطور همانطوریکه دولت به روستا ها آب لوله کشی برق گاز  تلفن برده خوب بود که مدارس ذبیرستانی وحتی دانشگاهائی که یک روستا ئی بان نیاز دارد به روستاها میبرد که اینقدر مزدم روستاها آواره شهر نشوند که هم رفتار آنها اوضاع شهر بهم میزند وهم تمام نیروی روستا به شهر میآید در صورتی میشود کاری کرد که همان درآمدی که یک روستائی توقع دارد از محل دست رنج خودش برایش درست کرد مثلا" چرا ماشهریها کار هائی را که روستا ئیان باید بکنند ماشهریها میکنیم از قبیل گاوداری دام داری تهیه تخم مرغ و مرغ وشیر وماست وپنیر وروغن اینها همه باید در روستاها تهیه شود ویا تهیه رب گوجه فرنگی وشیره انگور وخرماوپخت مرباجات وترشی جات اینها همه باید کار روستائیان باشد نه شهریها شهری هاباید دنبال اخترا واکتشاف و ساخت ماشین آلا ت با شند یا مثلا" اگر تراکتور یک روستائی خراب شود باید تراکتوررا بار کامیون کنند وبه شه جهت تعمیر بیاورند واگر چند بچه روستا ئی به هنرستانه وارد شوند ودررشته تعمیر ماشین آلات کشاورز ی تکنیسین یا مهندس شود ودر روستای خود متعهد بکار در آنجاباشد دیگر روستاها خالی نمیشود ومردم بشهر روانه نمیشوند اگر این امر بر اصول حالا باشد مرد م شهر میشوند یک مشت دهاتی که بکار شهریها وارد نیستندودهات هم یک مشت شهر بآنجامیروند که بکار روستائیان وارد نیستند واوضاع شهر یامملکت بهم میریزد ونطم شهر از هم میپاشد چراباید یک نفر از جیرف که دارای بهترین محصولات کشاورزی است ویا بم که بهترین مرکبات وخرمارادارد وهمینطور شهرهای دیگر از روستا وده خودشان کوچ کنند وبشهر ها سرازیر شوند نه روستائیان مرفه ونه شهریها از آزار های آنها راحت هستند .

چون یک شهری در جهار چوب یک دیسیپلین شهری بزرگ شده مثل همین در محل توقف ممنوع نایست از چراغ قرمز رد نشو بوق نزن پشت ماشین کمربندت راببند جلوخط عابر پاده توقف کن تا مردم ردشوند انوقت برو ویا درسف بایست تا یک نان بگیری ویا در فروشگا ه سبد چرخ دار را بردار واز این طرف برو موادیکه میخواهی بردار وبیا پای صندوق وجه آنرابپرداز وفاکتور ا به کنترل چی به وپس از کنترل خارج شو پشت چراغ قزمز بایست تا چراغ سبز شود بعد حرکت کن وهروز به حمام برو ولباس تمیز بپوش اگر گرسنه شدی به یک رستوران برو فیش نوبت بگیر میزت را انتخاب کن وروی صندلی پشت میزت بنشین تا گارسن بیاید ومنو بدست شما بدهد وسفارش غذابدهی وباز در نوبت بنشینی تا غذارابرایت بیاورند البته اینها همه بدون سروصدا ودر آرامش کامل چون اگر سروصدا راه بیندازی صاحب رستورا بایکی دونفر از کارکنا ن آدم را از رستوران بخاطر این بی ادبی بیرون میکنند حالا باتوجه باین مثائل شهری یک شخصی که از روستا آمده باین کارها کار ندارد قانو ن راهنمائی در ده حکم فرما نیست  رستوران ندار د اداره دولتی ندار بیمارستان وابطور کلی امکانات شهر ندارد که بآن عادت کرده باشد وتعلیم دیده باشد هروقت گرسنه شده زنش سفره ای روی زمین پهن گرده نان وخورشی جلواوگذاشته اوهم خورده وباز رفته سر کار و ربا رستوران نداشته وتوی کوچه با الاغش یابا تراکتورش حرکت کرده ودر انجا دیگر احتیاج به چراغ قرمز وبه خط عابر پیاده  نیاز نداشته حالااومیخواهد باهمه این آزادیها که داشته در قفس شهر زندگی کند نه اومقررات شهر را میشناسد ونه احترام بآنها میگذارد بنا براین اوباید با اماناتیکه متعلق بخودش هست همان چیز هائیکه در بالا گفتم در روستای خودش مشغول باشد وبه شهر آمدنش بجز اینکه تاکار ی گیر نیاورده بر طبق راهنمائی دیگر ان دست بدزدی وکارهای نامربوط دیگر میزندوخود را اسیر زندان وپلیس میکند